زیتون سرخ(عشق ساقی)

این وبلاگ رو برای بیان عشق و احساس درونی خودم به عشقم محمد ایجاد کردم تا یاد آور عشقمون باشه

لـغـت نـامـه هــآے  בنـیـآ را بـایـב آتــش زב ...!
 
جـلوے واژه نـبـوבטּ نـوشـتـه انـב :
 
عــבم حـضـور شـخـص یــآ چـیـزے
 
هـمـیـטּ!!!!
 
چـقـבر نـبـوבטּ تــو رآ سـاבه فـرض مـے کــنـنــב

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۳۱ ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

حَقیـــــــقَت تَلـــــــخ اَســــــــت ،
اَمـــــــــا نــــَــــــه بــــــــه تَلــــــــخـــــیِ تَنــــــــهایـــــــی
تَنــــــــهایـــــی ســـَــــخت اَســــــــــت ،
اَمـــــــــا نــــــَـــه بـــــــه ســـــَـــختـــــیِ جـــُــــــנایــــــــی . . .
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۳۱ ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

نوازشم کن . . . !! نترس . . !! تنهایی واگیر ندارد . . . آنقدر

مرده ام که هیچ چیز نمی تواند مردنم را ثابت کندو آنقدر

از این دنیا سیرم که روز مرگم را جشن می گیرمو اگر این

دنیا را دوست داشتم روز تولدم نمی گریستم . . !!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۳۱ ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۳۱ ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

سلام به دوستای گلم

اونقد بی حوصلم که حتی نمیتونم مطلب بذارم تو وب

بچه های خیلی دلتنگ و داغونم برای رفع بعضی مشکلات باید چند روزی با محمد تماس نداشته باشم با اینکه واسه ارامش  محمدم این کار سخت و انجام میدم ولی شدید دلتنگش شدم از صبح یه ریز صداش تو گوشمه دلم واسش یه ذره شده بچه ها لطف کنید و واسمون دعا کنید تو بد شرایطی گیر کردیم خدا کنه هر چه سریعتر این مشکلات حل بشه بمیرم محمدم خیلی تحت فشاره

گلای مهربون ممنون میشم با دعای خودتون منو نفسمو خوشحال کنید

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٩ ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

دوستت خواهم داشت در سکوت ، که مبادا در صدایم

توقعی باشد که خاطرت را بیازارد…

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٩ ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()



خسته ام......

از صبوری خسته ام....!!

از فریادهایی که در گلو خفه ماند..

از اشک هایی که قاه قاه خنده شد..

و از حرف هایی که زنده به گور گشت در گورستان دلم...!!

آسان نیست در پس خنده های مصنوعی،گریه های دلت را

درپشت هزاران دروغ پنهان کنی....

این روزها...

معنی را از زندگی ام حذف کرده ام...!!

دیگر برایم فرقی نمی کند روزهایم را چگونه قربانی کنم....

من اینجا بدون تومرده ای بیش نیستم......!!!!!!
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢۸ ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

لحظه لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت


گرخوشم یا ناخوشم در هردو حالت خواهمت


گر زبانم را به جرم خواستنت بیرون کشند


آن زمان  ای نازنین من با اشاره خواهمت

 
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٧ ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٧ ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()


با دیدگانی تار ... می نویسم ... برای تو و برای دل !

دل !....این دل تنگ و تنها ... امروز تنهاتر از هر زمان دیگری هستم.....

تو هستی ! .... در تار و پود لحظاتم.... اما ...

اما.....سهم من از این دنیای رنگی همیشه تنهایی بوده ....

چشمانم را از من مگیر.بگذار تا جان دارم برای تو بنویسم... برای تو و از تو !

خدایا ! تویی که مهربانترینی

دریاب حال مرا که از وصف حالم عاجزم و خسته....

دریاب مرا ! این بنده ی سراسر بغض و حسرت را....

صبر !صبر را به من هدیه کن !

خدایا !

بگذار دست یابم به هر آنچه که دلم با او آرام میگیرد

و مگذار ! تو را قسم به خداییت مگذار گناه کنم

خدایا ! مواظبم باش ! مواظب این روح بی قرار و تنهایم باش !

خدای مهربانم ای بی کران نازنین !...عاشقم بر تو و هر آنچه که به من هدیه می کنی !

بهترین ها را به قلب بی قرار و تنهایم هدیه کن ...ای قدرتمند بی نهایت کریم.

دوستت دارم ای مهربان ...تو را سپاس برای همه ی رحمت هایت ...

با من بمان خدا....با من که تنها تو نگهدار من

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٧ ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

 

مــــرا ببخش که ســــاده بودنم دلت را زد…

مـــــرا ببخش اگر عشــــق ورزیدنم چشمانت را بست…!!!

می روم تا آنان که توانا ترند…

تو را به اوج

بودنــــت برسانند

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٧ ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

فرض کن به عکاس بگویم تارهای سپیدم را سیاه کند..

و چین و چروک ها را هم ماستمالی.

وحتی آن خنده ها که دوست داری هم برایم بکارد..

ولی بازهم از نگاهم پیداست چقدر به نبودنت خیره مانده ام..

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٦ ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

شاگردی از استادش پرسید :عشق چیست؟

استاد گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین گندم را بیاور . اما در هنگام عبور از گندم زار یادت باشه که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی . شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی بازگشت . استاد پرسید: چه اورده ای ؟ شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ .هر چه جلوتر می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق یعنی همین.

شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟

استاد به شاگرد گفت : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور . ولی به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی . شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با یک درخت برگشت . استاد پرسید: که شاگرد را چه شد؟ و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بزرگی را که دیدم انتخاب کردم.ترسیدم که اگر باز هم جلوتر بروم دست خالی برگردم.

استاد گفت:ازدواج یعنی همین.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٦ ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

شیشه ی نازک احساس مرا دست نزن...

چندشم میشود از لکه ی انگشت دروغ...

آنکه میگفت که احساس مرا میفهمد...

کو.؟؟؟ کجا رفت؟؟ که احساس مرا خوب فروخت..

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٦ ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

سکوت همیشه معنی سکوت ندارد ! ! !


گاهی سکوت یعنی :


س :ساعت های


ک :کسری


و :وجود


ت : تو ! ! !

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٦ ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

تو…

کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود

هیچ کس دلتنگ و ناامید نباشه

دلم برای کسی تنگ است که داشتن چشماش آرزوم بود

ولی جلوی چشمام،چشمای نازشو پر ازخون دیدم

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٦ ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

آرامــش ظـاهــرم گـمــراهـت نکنــــد؛

آشفتــه تـر از این حـرف ها هســـتم !

عاشقی می کنم!

لج می کنم!

بد اخلاق می شوم!

دست خودم نیست …

ساعت و زمان هم ندارد!

تــو که نباشی …

زندگی باید به کام من تلخ شود !!!
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٦ ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

به خاطر دوست داشتنت خجالت نکش ؛ اونی باید خجالت بکشه ، که میدونه دوسش داری اما .... دوست داشتن "بلد" نیست ... !!

 
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٦ ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

همه می دانند که دوری از تو روحم را می آزارد


تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های


بی کسی ام باشند


نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...


هوای سرد اینجا رو دوست ندارم


مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٦ ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

 


خدایا

نترس

 

نه به گناه میفتی نه جهنم میروی

 

من و تو به هم محرمیم

 


دستانم را بگیر

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٥ ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

ایــס روزهـــآ همـــــﮧ بــــﮧ مــס 

בلـتــنـــگـــے 

هــבیـــﮧ مــے בهنــב 

لطفـــا آتــش بــس ـاعــلامـ کــنـیــב! 

بـــﮧ خـــבآ 

تمــــآمـ شــב בلـــــــــــمــ...!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٥ ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

همیشه با کسی باش

که تو رو با همه ی دیوونگیت و خل بازیات قبول داشته باشه

و تو رو به همه نشون بده و بگه:

این دیوونه خل..... عشق و جیگر منه

نه اینگه خجالت بکشه ویواشکی بخوادت 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٥ ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

 
مردانــه کــه دلت بگیـــرد کــدام زن میخواهــد آرامــت کند…؟
 
مردانــه که بغض کنے چه زنے توانایے آرام کــردنت را دارد…؟
 
مــرد که باشــے حق ایــن ها را نــدارے…
 
مــرد که باشے حـق ات فقـط در دل نگـهداشتن است….
 
مــرد که باشے از دور نماے ِ کوهـے را دارے , مغـرور و غمگیـن و تنهـا….
 
مــرد که باشے شـب که دلت بگـیرد
 
بیچـاره میشـوے...بیچــاره
 
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٥ ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

مـن و تــو 

حآدثـ ِ ایے بودیمـ ، تــآ رُخ دَهیمـ 

در آغوش ِ همـ !

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٤ ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

یادت باشد دلت را که شکست، سرت را بالا بگیری.

تلافی نکن . فریاد نزن. شرمگین نباش. صبور باش و ساکت. مبادا که فراموش کنی روزی شادیش آرزویت بود...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٤ ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

سلام به همه دوستای گلم

قبل از هر چیز اعیاد شعبانیه رو به همه دوستای گلم تبریک میگم و امیدوارم روزای خوش و پر از شادی رو سپری کنید

و یه تقاضا دارم اونم اینه که منو محمدو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید ما الان تو شرایط سختی هستیم به خصوص محمد ممنون میشم با دعای خیرتون  به ما کمک کنید  دوستدار همگی ساقی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢۳ ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صورتت از شرم قرمز شد


و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی


وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم


سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی


انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی


وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم


صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی، پیشونیم رو بوسیدی و


گفتی بهتره عجله کنی ، داره دیرت می شه


وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم


بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری بعد از کارت زود بیا خونه


وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم


تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی


باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درس ها به بچه مون کمک کنی


وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم


تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نگاه کردی و خندیدی


وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی...


وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم


در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم


من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی


رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود


وقتی که 80 سالت شد ،‌ این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری


نتونستم چیزی بگم ، فقط اشک در چشمام جمع شد


اون روز بهترین روز زندگی من بود ، چون تو هم گفتی که منو دوست داری
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٢ ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند
شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است.
بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند…
زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم.”
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
“بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.
هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
” چه کسی به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢۱ ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، این دا ستان واقعی را بخوانید !

 

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢۱ ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

میدانی...

وقتی مهربان باشی آدم ها فکر میکنند که غصه خوردن بلد نیستی"وقتی بخشنده باشی آدم ها فکر میکنند که نبخشیدن بلد نیستی با خودشان میگویند "بیخیال اونکه "

بعدعادت میکنند به غصه دادنت به آزار دادنت و آخر کار هم اگر خیلی هم سخت بگیرندبا خودشان میگویند ناراحت نمیشه یا اینکه  اونکه غمش نیست

بعد تو میمانی و غصه ی شکسته شدن دلت که غصه نادیده گرفته شدن دلت هم به انها اضافه شده

اینگونه است کسانی که دوستشان داری عادت میکنند به رفتنت بدون نگرانی غصه هایت

اصلا هم به خیالشان نمیزنند نکند تو از فشار اینهمه سختی کم طاقت شوی...له شوی ...تمام شوی

باور کن مهربان بودنت کسی را دل زده نمی کند فقط درک نخواهی شد اگر دوستانت همدرد مهربان بودنت نباشند...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٠ ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

آدم های ساده را دوست می دارم همان هایی که بدی هیچکس را باور ندارند...

همان هایی که برای همه لبخند می زنند

همان هایی که همیشه هستند 

وبرای همه هستند

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٠ ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

داشتن یه حس خوب  چقد  زیباست. وای خدای من امروز حس خوبی دارم دوس دارم  داخل تمام  این کوچه خیابونا که واسم امروز شده یه بیشه زار اروم اروم قدم بزنم انگار رو ابر هام بعضی جاهام از سر ذوق در حالی که نسیم خنک بهاری میوزه و از لابه لای موهام  عبور میکنه و حس قشنگ ارامش رو بهم میده پرواز کنم وای خدای من چقد خوشحالم راستی درختا رو ببینید چقد زیبان درخت بید و ببنید انگار موهاشو شونه زده یکدست دور و برش ریخته و با یه نسیم به این طرف و اون طرف میره وحس میکنم دارن با هم بلند بلند حرف میزنن میشنوید ؟ دقیق گوش کنید اومدم کنارشون و بهشون میگم  اروم باشید زیبایی های دنیا شلوغ نکنید میخوام از این سکوت دوست داشتنی لذت ببرم میخوام از نسیم خنک و پرواز شیرین خیالم ذوق کنم رسیدم به کنار یه نهر آب  اونقد زلاله که عکس خودمو داخلش میتونم ببینم دوس دارم صداشو گوش کنم وای چه صدایی معنی آرامش اینه دستامو زیر اب زلال گرفتم احساس میکنم اب داره میره زیر پوست دستام اصلادوست ندارم د از شدت ذوق زیاد "لذت این لحظه زیبا رو از خودم بگیرم  آروم دستامو از آب در اوردم بذار با نفس آب عشق کنم کنار نهر دراز میکشم تا از کنار هم بودن بیشتر آرامش بگیرم موهامو باز کردم و دراز کشیدم یه دستمو زیر اب و یه دستمو روی قلبم گذاشتم و چشامو بستم زندگی حس قشنگیه وای که چه حس خوبی دارم

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٠ ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۸ ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

گونه هایت را برای دستهایم میخواهم

پیشانیت را برای لبهایم

خودت را برای زندگیم

می بینی؟

برای خودم هیچ نمی خواهم؟!

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٧ ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

 

صدایت میکنم"مرد من"

 "جانی" که میگویی...

 جانم را میگیرد...

 نزن  این حرف ها را...

 دل من جنبه ندارد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٧ ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٥ ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()


به سلامتی خودم

چراشو نپرس

 اشکت در میاد!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٥ ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٥ ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

 

پسر به دختر: اعتمادتو به من ثابت کن

همان لحظه دختر خود را لخت و عریان میکند

دختر به پسر :حالا تو اعتمادتو به من ثابت کن

پسر تمام لباسهای دختر را تنش کرد

یادمان باشد وقتی میگوییم تا آخرش هستیم

آخرش بستن کمربندمان نباشد

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۳ ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

 

خدایا ...

آسمانت چه مزه ایست ؟

من تا به حال فقط زمین خورده ام!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۳ ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

امروز خاطراتت را سوزاندم اما!!!

بوی خوش هیزمش بیقرارم کرد

اتفاق تازه ای نیست...

دوباره دلتنگت شدم....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۳ ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

 

میل میل توست

 

اما بی تو

 

باور کن

 

من در هجوم بادهای سخت

 

پرپر می شوم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۳ ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۳ ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۳ ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۳ ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۳ ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

کدام عاشق تر بودیم؟

آدم که به خاطر عشق...

بهشتش دنیا شد..

یا من که به خاطرتو ...

دنیایم ...

جهنم شد...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٢ ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

میشه واسم معنی کنی؟...

میگویند قسمت نیست حکمت است...

.

.

.

.

خدایا...

من معنی قسمت و حکمت را نمیدانم

 اما تو معنی طاقت را می دانی...

.

.

.

مگه نه

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۱ ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

هی باران.....

ببار.....

من سفر کرده ای دارم که پشت پایش آب نریخته ام....

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۱ ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

ای کاش در این سرزمین

هیچ زنی عاشق نشود...

حلاوت عشق بر زن

هرگز با تاوانش برابری نمی کند...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۱ ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

دلتنگی حس عجیبیست آدم را آرام آرام ناآرام میکند

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۱ ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط saghi| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٧ ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٧ ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٧ ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٧ ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٧ ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٧ ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٧ ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط saghi| نظرات ()


قالب وبلاگ : پارس اسكين